خانه بازی
عسلم امروز تو رو بردم خونه بازی، تا رسیدیم اینقدر ذوق کردی و همش شروع کردی به جیغ و داد کردن و میخندیدی ،اول گذاشتمت توی خونه توپها، تو هم توپها رو پرت میکردی بیرون و میخندیدی و با من حرف میزدی، الهی فدات بشم من نمیفهمیدم تو چی میگی ولی معلوم بود داری حال میکنی، خلاصه خیلی بهت خوش گذشت موقعی که میخواستیم بیایم خونه نمیاومدی و داشتی بازی میکردی. البته این دومین باری بود که تو رو خونه بازی میبردم دفعه اول رفته بودی تو خونه توپها و بیرون نمیاومدی فقط با توپها بازی کردی و گهگاهی به توپها دهن هم میزدی منم اینقدر ترسیده بودم گفتم مریض میشی ولی خدا رو شکر هیچیت نشد.


مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


خانه بازی
