دوشنبه به یادماندنی
امروز دوشنبه 4 شهریور 1392 بود منو تو با هم برای اولین بار رفتیم کارگاه مادر و کودک، البته قبلش امیر رو رسوندیم دانشگاه تهران چون اولین جلسه دفاع از پروپوزال دکتراش بود و داشت از استرس سکته میکرد!!!! اما الکی میخندید!! خلاصه رفتیم شهرک؛ اونجا رو گذاشته بودی رو سرت، هی راه میرفتی و شیرین کاری میکردی ، فکر کن همه بچههاشون بغلشون بود، شعر میخوندن و بازی میکردن ولی تو یه کم بغل من موندی و رفتی دنبال کشف کردن مکان جدید، میرفتی تو اتاق مدیر مهد و رومیزیشو برمیداشتی و میآوردی بیرون و از این کارها ، با اون که گرسنهات شده شده بود هیچی نمیخوردی واسه خودت میچرخیدی و شیطونیمیکردی، هی همه از من میپرسیدند که اسم دخترت چیه و چند سالشه؟ ماشاءا... اینقدر که بین اون بچهها بانمک بودی ....، آخر سر هم عصر رفتیم دنبال امیر که باهم برگردیم خونه، حسابی خسته شده بود انگار از مسابقه بکس برگشته باشه!!!!! ولی خوشحال بود که فعلاً تموم شده.......



دوشنبه به یادماندنی
