اولین بله
سلام به عزیزترین دختر دنیا، ترانه جونم امروز 15 شهریور 1392 است و من توی اتاق داشتم کتابها و کاغذها رو جمع میکردم، چون که تمام اتاق پر از کتاب و کاغذو ورق بود، تو در کتابخونهها رو باز میکنی و تا اونجایی که دستت میرسه همه چیزو میریزی پایین، منم هی جمع میکنم و تو میری در کتابخونه رو باز میکنی و تو چشم من نگاه میکنی و دوباره همه رو میریزی زمین، منم دو سه روز بود بیخیال شده بودم و ما تو اتاق روی کتابها و کاغذها راه میرفتیم ولی امروز دیگه همه رو جمع کردم و در کتابخونهها رو هم با کاموا محکم بستم که تو نتونی درهاشونو باز کنی آخه تمام کتابها داغون شده بود، تو و امیر هم توی اتاق بودید و تو روی صندلی خودت نشسته بودی و امیر هم پای کاغذهاش بود و داشت باهات حرف میزد و تو برای اولین بار گفتی "بله" .... من و امیر خیلی خوشحال شدیم.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


اولین بله 
