ترانهترانه، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 19 روز سن داره

ترانه هستی من

بازی های ترانه در یکسال و سه‌ماهگی

1392/7/30 12:23
نویسنده : ترانه❤️
258 بازدید
اشتراک گذاری

خوشگل خانومی مامان و بابا داری بزرگ می‌شی و خودت با ما بازی می‌کنی امروز خسته و کوفته نشسته بودم که تو از پشت ستون دراومدی و به من نگاه کردی و با خنده‌های زیبات گفتی"د" یعنی دالی و وقتی میدیدی من بهت توجه می‌کنم هی این ور ستون و اون ور ستون می‌رفتی و قائم می‌شدی و می‌اومدی بیرون و می‌گفتی: "د" الهی دورت بگردم..........

امشب نشسته بودیم و امیر طبق معمول پای کاغذاش بود و من دستهاتو گرفته بودم و تکونت می‌دادم و تاب تاب عباسی برات می‌خوندم و آخرش هم بغلت می‌کردم و کلی با هم می‌خندیدیم و وقتی تموم می شد تو هی هلم میدادی یعنی دوباره و چندبار این کار رو کردیم و امیر کارش تموم شد و به داد من رسید و  با هم 1،2،3 بازی کردیم اینجوری که من و امیر روبروی هم با فاصله نشسته بودیم و تو وسط مونده بودی و من می‌گفتم 1،2،3 و تو میدویدی بغل من و کلی می‌خندیدیم و بعد نوبت امیر بود که 1،2،3 بگه و تو میدویدی بغل امیر ولی نمی‌دونم چرا بعد از چندبار دیگه بغل امیر نمی‌رفتی تا نصفه راه می‌دویدی و وسط می‌ایستادی و با خنده به من نگاه می‌کردی تا من 1،2،3 بگم تا بپری بغل من و اینقدر این کار رو کردیم تا این که من حسابی خسته شدم و لی تو هنوز انرژی داشتی و گولت زدیم تا یادت بره ولی خیلی خوش گذشت....

دختر گلم خیلی شجاع هستی اکثر بچه ها از جاروبرقی می‌ترسن ولی تو از زمان نوزادیت اصلا از صدای جاروبرقی نمی‌ترسیدی و الان که سوار جاروبرقی هم می‌شی، دیروز صبح جاروبرقی رو آوردم که بکشم و طبق معمول همیشه  تو چند دقیقه باهاش بازی کردی و وقتی من روشنش کردم رفتی روش نشستی و منم جارو کشیدم ولی همش مواظب بودم که نیفتی، و شبش هم من تو کمد دنبال کت امیر می‌گشتم تو جاروبرقی رو گرفته بودی می‌خواستی بیرون بیاری و منم برات آوردمش تو سالن و دیدم که داری در کمد رو می‌بندی و وقتی در کمد رو بستی اومدی دنبال من و دسته جارو رو گرفتی و شروع کردی به جارو کشیدن، الهی قربون دستهای کوچولوت بشم........  جالبتر از همه اینه که من جاروبرقی رو با پاهام روشن و خاموش می کنم و تو هم پاتو می‌گذاشتی روی پاور جارو برقی و روشن و خاموشش می کردی و بعد از تقلید صدای سگ این دومین تقلید آشکارت بود که ما دیدیم.

دو سه شب پیش بود من داشتم تو آشپزخانه کار می‌کردم و امیر هم داشت وسیله‌هاشو جمع می‌کرد که یه دفعه دیدیم تو عروسک پنگوئنت رو برداشتی و بغلش کردی و رو زمین دراز کشیدی و وقتی دیدی ما بهت توجه می‌کنیم و قربون صدقت میریم و داریم ازت عکس می‌گیریم اصلا تکون نخوردی و با لبخند دراز کشیده بودی و گهگاهی یه نیم نگاهی به ما می‌کردی و  و بعد به یه جایی خیره می‌شدی الهی قربون مظلومیتت بشم......

 

 

پسندها (1)
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (1)

امیر
14 آبان 92 7:25
الهی قربون عروسک بغل کردنت بشم نانازم همه کسم