یک روز گرم پاییزی
عسل مامان و بابا خوبی؟ امیدوارم همیشه خوب باشی
دیروز هوا آفتابی بود و خیلی سرد نبود تصمیم گرفتم ببرمت بیرون ،سر ظهر وقتی مدرسهها تعطیل شده بود رفتیم بیرون تو هم که شیطون بلا، اول وایستادی و این ور و اون ور رو نگاه کردی و تصمیم گرفتی و رفتی به پسربچههایی که داشتن توپ بازی میکردن نگاه کردی و بعدش رفتی پیش دختر دبستانیها و اونا یه کمی نازت کردن و باهاشون بایبای کردی و همون موقع پسر بچهها توپشونو گذاشته بودن یه گوشه و داشتن استراحت میکردن رفتی توپشون برداشتی و یه کمی به تقلید از اونا با پاهات توپ رو اینور و اونور انداختی و بعدش دیدی بچهها دارن از آبخوری پارک آب میخورن دست منو گرفتی و بردی که آب بهت بدم کمی آب خوردی و گیر دادی که دستاتو به آب بزنی و خلاصه به زور و با هزار ترفند تو رو از آبخوری دور کردم چون ترسیدم خودتو خیس کنی و سرما بخوری، اینقدر خسته شده بودی که وقتی اومدیم خونه بر خلاف هر روز ظهر که یک تا دو ساعت میخوابیدی سه ساعت خوابیدی .....



یک روز گرم پاییزی 

