25 ماهگی عسل مامان و بابا
سلام به ترانه زندگی سحر و امیر
الان 29 مرداد 93 هست و تو حسابی بزرگ شدی و کم کم کلمات رو درست تلفظ می کنی مثلا تا چند روز پیش به بستنی می گفتی : بستی ؛ولی از دو روز پیش یه دفعه گفتی بستنی می خوام و ما کلی خوشحال شدیم که دخترمون داره بزرگ می شه و کلمات رو درست بیان می کنه...
یه چیز جالب : من دارم به تو رنگها رو یاد میدم و تو به رنگ آبی می گی: " آبی زرد "و هر چقدر بهت می گم این آبیه بازم وقتی ازت می پرسم این چه رنگیه میگی: " آبی زرد " و جالبتر از اون اینه که هر رنگی رو که نمی شناسی هم میگی این آبی زرده....
امان از این تبلیغ های تی وی؛ چند روز پیش اومدی بهم گفتی سحرجون پفک می خوام ؛ من هی فکر کردم که تو از کجا اینو شنیدی که همون موقع دوباره تی وی تبلیغ پفک لینا رو گذاشت و چون هم من و هم امیر سر این مسئله خیلی حساسیم که تو چیپس و پفک و نوشابه و از این هله هوله ها نخوری سریع رفتم یه سیب زمینی برداشتم و دایره دایره شکل پقک درآوردم و با روغن کم سرخ کردم کمی هم اخر سر زعفرون زدم که رنگش زرد بشه و بهت دادم و گفتم این پفکه و تو هم حسابی خوشحال شدی ؛ چون تا حالا از این چیزها ندیدی و نخوردی فکر کردی پفکه......البته من تو خونه خودم برات ذرت گرفتم و پفیلا درست می کنم ؛ دختر گلم ما تمام سعیمون اینه که تو از این خوراکیهای خطرناک نخوری چون به جای سود به بدن آسیب وارد می کنن.
ماه پیش با هم کلاس مادر و کودک توی یه مهد می رفتیم و تو کلی خوشت اومده بود ولی ساعتش بد بود یعنی ساعت 10صبح بودو تو همیشه اون ساعت تازه از خواب بیدار می شی و اولش خوابت می اومد ولی الان یه جای دیگه میریم کلاس و تو کلی کلاست رو دوست داری و همش به من می گی بریم کلاس البته تو کلاس یه چند تا بچه شیطون داره ؛ خدا رو شکر یادگرفتی که چطوری تعامل کنی....
دیروز تو کلاس رفته بودی رو سرسره و از لبه پایینی سرسره خودت رو پرت می کردی پایین و به من می گفتی سحرجون نگاه کن الهی دورت بگردم من همش می ترسیدم دست و یا پات درد بگیره البته سرسره تو خونه توپها بود و تو خودت رو روی توپها می انداختی؛ الهی قربون دست و پای کوچولوت بشم.....


25 ماهگی عسل مامان و بابا 
