راه رفتن
دختر عزیزم تو آخرای خردادماه ده روز مونده به تولد یکسالگیت راه میرفتی ولی خوب تعادل نداشتی به خاطر همین هم من میترسیدم و ما جلوی در حیاط با روروئک تو رو می بردیم و تو عزیز دلم تند تند قدم برمیداشتی و روروئک هم سرعت میگرفت تو هم خوشحال میشدی، هر روز کار من یا امیر این بود که تو رو ببریم بیرون تو با روروئک بدوی و بازی کنی و ما وقتی تو رو اونجوری میدیدیم شاد می شدیم.

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


راه رفتن
