عینک
دختر گل مامان و بابا عاشق عینکه، هر کی عینک رو چشمش باشه میری سمت اون و با خنده میخوای عینکشو ازش بگیری، امروز عینک آفتابی رو از تو ماشین با خودت آورده بودی بالا و میخواستی بزاری رو چشمت، امیر هم برات گذاشت و تو خوشحال و خندون راه میرفتی و اینور و اونور رو نگاه میکردی، یه دستت هم به عینک بود که از چشمت نیفته و هر چند ثانیه یکبار رو به ما میکردی و یه چیزی میگفتی، ما هم تصمیم گرفتیم بریم برات عینک بخریم، عاشقتیم....
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


عینک
