ویروس لعنتی
سلام دخترم امروز 21 مهر 1392، ساعت 2:19 دقیقه است و تو مثل یه فرشته کوچولو خوابیدی، دختر گلم امروز دیگه تحمل نداشتم و تو رو بردم دکتر با اینکه تو خیلی سرحال هستی و هیچ نشانهای از مریضی نداری ولی روی زبونت از جمعه صبح آفت زده و من حس میکردم که جمعه شب تنت کمی گرمتر از روزهای دیگه است ولی امیر میگفت که نه، تب نداره و تو حساس شدی خلاصه امروز بردمت دکتر، بگذریم که اونجا رو گذاشته بودی رو سرت هی راه میرفتی و میاومدی دست منو میگرفتی که بریم بیرون تو راهپله ها و تو بیرون رو تماشا کنی ولی آخراش دیگه خسته شده بودی موبایل منو ازم گرفتی و داشتی بازی میکردی که افتاد پایین و گوشیم از کار افتاد و همون موقع نوبت ما شد و دکتر گفت که احتمالا ویروسه و چون زبونت درد میکنه نمیتونی چیزی بخوری..... الهی دورت بگردم دیروز هیچی نخوردی و شب تا صبح چون گرسنه ات بود فقط شیر خوردی انشاءا... زودتر زبونت خوب بشه من خیلی ناراحتم ، به آقای دکتر میگم چجوری ویروس گرفته من خیلی مواظبم که دخترم مریض نشه میگه از هوا این ویروسها تو این فصل تو هوا پخشن ، انشاءا... تمام مریضیها از تو دور باشن....
وقتی از دکتر اومدیم بیرون خواستم به امیر زنگ بزنم نگران نباشه که دیدم صفحه گوشیم از بین رفته و هیچی بالا نمییاد بالاخره بعد از کلی کلنجار رفتن باهاش روشن شد ولی همه چیز با اندازه خیلی بزرگ، اینجوری بهت بگم که داغون شده.



ویروس لعنتی 
