ترانهترانه، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 21 روز سن داره

ترانه هستی من

قندک

دختر نازم الان چند روز از یکسال و دو ماهگیت گذشته و تو خیلی بانمک شدی، کارها و حرکات خیلی جالبی انجام می‌دی، امروز رفته بودی نشسته بودی روی سکوی جلوی در ورودی و چشماتو می‌بستی و باز می‌کردی و می‌خندیدی و بعد چشماتو بستی و با چشمهای بسته چند قدم راه رفتی و از اینکه چشماتو کنترل می‌کردی لذت می‌بردی الهی قربون اون چشمهای زیبات بشم ..... ترانه خانم ما چند روزه که کلمه های جدیدی میگه، امروز تلفن زنگ خورد و دختر گلم به من نگاه کرد و گفت کیه؟ البته کلمه "چیه" هم میگه. دختر گلم جدیدا دست میزنی یعنی دس دسی می‌کنی، هر وقت دست میزنی به ما نگاه می‌کنی و می‌خندی و ما هم برات شعر می‌خونیم و تو شروع می...
16 شهريور 1392

دریا

دختر گلم از دریا می‌ترسیدی!!! الهی دورت بگردم، وقتی رفتیم دریا از دریا ترسیدی و نمی گذاشتی آب به پاهات بخوره تا موج تو ساحل می‌اومد تو زود فرار می‌کردی ولی منو امیر تو رو بغل کردیم و با خودمون بردیم تو آب، اولش منو محکم بغل کرده بودی و وقتی آب بهت می‌خورد غرغر می‌کردی و حالت گریه  داشتی ولی من با روش غرقه‌سازی وآروم آروم  ترست رو از بین بردم طوری که وقتی آب به صورتت هم می‌خورد می‌خندیدی،  آخرش هم رفتی بغل امیر و کلی آب‌بازی کردیم و حسابی خوش گذشت....  
13 شهريور 1392

مروارید کوچولوی مامان و بابا

 عزیزم دیروز با هم رفتیم بیرون و تو هی می‌چسبیدی به من یعنی بغلم کن و چند قدم که راه رفتی یهو جلوی در آینه ای یه خونه ایستادی و خودتو تماشا کردی منم زود ازت عکس گرفتم  (شکار لحظه ها) و بعدش دو قدم برداشتی و روی زمین نشستی، الهی قربونت برم هر وقت که خسته می‌شی هر جا باشه میشینی روی زمینو منم بغلت کردم ...     ...
5 شهريور 1392

دوشنبه به یادماندنی

امروز دوشنبه 4 شهریور 1392 بود منو تو با هم برای اولین بار رفتیم کارگاه مادر و کودک، البته قبلش امیر رو رسوندیم دانشگاه تهران چون اولین جلسه دفاع از پروپوزال دکتراش بود و داشت از استرس سکته میکرد!!!! اما الکی میخندید!! خلاصه رفتیم شهرک؛ اونجا رو گذاشته بودی رو سرت، هی راه می‌رفتی و شیرین کاری می‌کردی ، فکر کن همه بچه‌هاشون بغلشون بود، شعر می‌خوندن و بازی می‌کردن ولی تو یه کم بغل من موندی و رفتی دنبال کشف کردن مکان جدید، می‌رفتی تو اتاق مدیر مهد و رومیزیشو برمی‌داشتی و می‌آوردی بیرون و از این کارها ، با اون که گرسنه‌ات شده شده بود هیچی نمی‌خوردی واسه خودت می‌چرخیدی و شیطونی‌می‌ک...
5 شهريور 1392

رستوران

ترانه خانم شیطون بلا ، دیروز رفته بودیم رستوران، اینقدر تو محوطش بازی کردی که نگو، موقع غذا خوردن نمی‌دونی چه‌کار کردی ، نشسته بودی روی میز و همه چیزو بهم ریختی ، از رو میز همه چی رو پایین می‌انداختی و می‌خندیدی و برنج‌ها رو رو میز پخش کرده بودی و کف پاهات هم برنجی بود، خلاصه حسابی اونجا رو گذاشته بودی رو سرت، البته صندلی کودک داشت ولی تو روش ننشستی، ما هم موقع بیرون اومدن کلی خجالت کشیدیم و معذرت خواهی کردیم. این عکس رو هم تو محوطه رستوران گرفتیم.       ...
4 شهريور 1392

سکوت

سلام دخترم الان تیرماه است و تو خوب راه میری و میدوی، امروز تو آشپزخانه داشتم کار می‌کردم که دیدم از تو هیچ صدایی در نمی‌یاد ترسیدم که نکنه رفته باشی روی تخت ما، یهو دیدم تو راهرو واسه خودت در سکوت کامل دراز کشیدی و انگشت به دهن این ور و اون ور رو نگاه می‌کنی همون موقع ازت عکس گرفتم الهی قربونت برم بی‌صدا دارز کشیده بودی و این‌ور و اون‌ور رو نگاه می‌کردی.   ...
4 شهريور 1392