ترانهترانه، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 20 روز سن داره

ترانه هستی من

دریا

دختر گلم از دریا می‌ترسیدی!!! الهی دورت بگردم، وقتی رفتیم دریا از دریا ترسیدی و نمی گذاشتی آب به پاهات بخوره تا موج تو ساحل می‌اومد تو زود فرار می‌کردی ولی منو امیر تو رو بغل کردیم و با خودمون بردیم تو آب، اولش منو محکم بغل کرده بودی و وقتی آب بهت می‌خورد غرغر می‌کردی و حالت گریه  داشتی ولی من با روش غرقه‌سازی وآروم آروم  ترست رو از بین بردم طوری که وقتی آب به صورتت هم می‌خورد می‌خندیدی،  آخرش هم رفتی بغل امیر و کلی آب‌بازی کردیم و حسابی خوش گذشت....  
13 شهريور 1392

مروارید کوچولوی مامان و بابا

 عزیزم دیروز با هم رفتیم بیرون و تو هی می‌چسبیدی به من یعنی بغلم کن و چند قدم که راه رفتی یهو جلوی در آینه ای یه خونه ایستادی و خودتو تماشا کردی منم زود ازت عکس گرفتم  (شکار لحظه ها) و بعدش دو قدم برداشتی و روی زمین نشستی، الهی قربونت برم هر وقت که خسته می‌شی هر جا باشه میشینی روی زمینو منم بغلت کردم ...     ...
5 شهريور 1392

دوشنبه به یادماندنی

امروز دوشنبه 4 شهریور 1392 بود منو تو با هم برای اولین بار رفتیم کارگاه مادر و کودک، البته قبلش امیر رو رسوندیم دانشگاه تهران چون اولین جلسه دفاع از پروپوزال دکتراش بود و داشت از استرس سکته میکرد!!!! اما الکی میخندید!! خلاصه رفتیم شهرک؛ اونجا رو گذاشته بودی رو سرت، هی راه می‌رفتی و شیرین کاری می‌کردی ، فکر کن همه بچه‌هاشون بغلشون بود، شعر می‌خوندن و بازی می‌کردن ولی تو یه کم بغل من موندی و رفتی دنبال کشف کردن مکان جدید، می‌رفتی تو اتاق مدیر مهد و رومیزیشو برمی‌داشتی و می‌آوردی بیرون و از این کارها ، با اون که گرسنه‌ات شده شده بود هیچی نمی‌خوردی واسه خودت می‌چرخیدی و شیطونی‌می‌ک...
5 شهريور 1392

رستوران

ترانه خانم شیطون بلا ، دیروز رفته بودیم رستوران، اینقدر تو محوطش بازی کردی که نگو، موقع غذا خوردن نمی‌دونی چه‌کار کردی ، نشسته بودی روی میز و همه چیزو بهم ریختی ، از رو میز همه چی رو پایین می‌انداختی و می‌خندیدی و برنج‌ها رو رو میز پخش کرده بودی و کف پاهات هم برنجی بود، خلاصه حسابی اونجا رو گذاشته بودی رو سرت، البته صندلی کودک داشت ولی تو روش ننشستی، ما هم موقع بیرون اومدن کلی خجالت کشیدیم و معذرت خواهی کردیم. این عکس رو هم تو محوطه رستوران گرفتیم.       ...
4 شهريور 1392

سکوت

سلام دخترم الان تیرماه است و تو خوب راه میری و میدوی، امروز تو آشپزخانه داشتم کار می‌کردم که دیدم از تو هیچ صدایی در نمی‌یاد ترسیدم که نکنه رفته باشی روی تخت ما، یهو دیدم تو راهرو واسه خودت در سکوت کامل دراز کشیدی و انگشت به دهن این ور و اون ور رو نگاه می‌کنی همون موقع ازت عکس گرفتم الهی قربونت برم بی‌صدا دارز کشیده بودی و این‌ور و اون‌ور رو نگاه می‌کردی.   ...
4 شهريور 1392

اولین عینک

دختر گلم همانطور که من و امیر قول داده بودیم امروز برات عینک خریدیم، عینکتو امیر انتخاب کرد، عینک خیلی قشنگیه و چه قدر هم بهت میاد، الهی قربون اون چشمهای قشنگت بشم، البته تو یه لحظه هم آروم نموندی تا یه عکس خوب ازت بگیریم  برای همین عکسهات اینحوری شد   ...
4 شهريور 1392

روزهای قشنگ

امروز عصر با امیر رفتی بلوار تا کمی بازی کنی وقتی برگشتی حسابی کثیف شده بودی، امیر تو رو برد حمام، روی صندلی نشسته بودی و داشتی آب‌بازی میکردی حدودا نیم ساعت تو حموم بودی و حسابی بازی کردی، البته دختر گلم نمی‌دونم چرا از وان خودت بدت میاد یا می‌ترسی؟ چون هر وقت وان خودت رو میارم بیرون فرار می‌کنی و تو حموم نمی‌یای، با این حال اینقدر تو حموم با امیر بازی کردی که وقتی اومدی بیرون گرفتی خوابیدی، الهی فدای اون صورت ماهت بشم که مثل یک فرشته‌ی کوچولو خوابیدی، خوابهای خوب ببینی.   ...
4 شهريور 1392

کفش

عزیز دل مامان و بابا سلام امیدوارم همیشه سالم و سلامت باشی، دختر گل ما دیگه داری بزرگ می‌شی امروز رفتیم دنبال امیر وقتی برگشتیم ، تو حیاط داشتی بازی می‌کردی که دیدیم کفش‌های منو برداشتی  و داری پات می‌کنی بعد که دیدی نمی‌تونی این کارو بکنی کفش‌ها  رو تو دستت گرفته بودی و تو حیاط راه می‌رفتی و بعد خسته شدی و نشستی رو زمین و با کفش ها بازی کردی، قربون اون پاهای کوچولوت بشم .   ...
3 شهريور 1392

اولین مسافرت

در تاریخ 1391/09/01 اولین مسافرت با ترانه رفتیم شمال، خیلی خوب بود برخلاف تصوراتمون ترانه خیلی ما رو اذیت نکرد ولی گهگاهی توی ماشین گریه می‌کرد  و بعد هم خوب می‌خوابید. اینجا داریم از شمال برمی گردیم ببین چه خوشگل خوابیده عاشقتیم عزیزم....     ...
2 شهريور 1392